چرا در خاطراتِ دورم نشسته اى
بيا كمى نزديك
تا در كشاكش امروز
در همين اطراف
در ميان هياهوها
با هم كمى
قدمى بزنيم
شايد دوباره
عكسى بگيريم
كه بيفتد در آن
آنچه در ناخودآگاه توست
از قاب خاطره بيرون آى
بيا به آغوش امروزم
كه در اين عصر
اگر مجالى هست
كه هست
فرصتِ تدبير و جاهِ توست
اگر به خاطره ات
به جست و خيز كودكانه ات
به خنده هاى مليحِ
به بغض آن زمانه ات
بسنده كرده ام
خيال مكن كه آرامم
چشمانِ به راهم
هنوز چشم به راه توست
بيا نزديك
تا از اينجا
ببينم ترا
كه در همين افق
آنچه مى شود عيان
وقت طلوعِ ماه توست
خرده مگير به من
كه شسته رُفته مى گويم
فضاى سينه ام تنگ است
آب ديده ام
كه بدرقه كرده بود ترا
هنوز انيس من
نزد تنها مونسى است
كه پشت و پناهِ توست
بر دردهاى عواطفم
مرهمى نهاده ام
تا در هنگامه سحر
طبيب و محرم اسرار
تيمار كند شكسته دلى را
كه با تمامى زخمهاى ملال آورش
دور از تو ناگزير
گاه و بى گاه
با آه
همراه توست
خاطره ات اگر چه شيرين است
فاصله ولى تلخ است
در زمانه اى كه
فاصله ها
يكى دو تا نيست
ولى خدا كند
كه كوتاه شود
فاصله هاى با خدا
فاصله زمانه ها
كه چرخ گردون
همين روزها
كوتاه مى كند
فاصله را
فاصله اى كه در نگاه توست